شولای عریانی

فقط بخوانید
 
کوتاه
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

صدای تلفن سکوت خانه را شکست. زن چشمهایش را از لغات کتاب به تلفن لغزاند. زنگ سوم که به گوش رسید گوشی را برداشت.

زن:"بله"

مرد:"منم. می تونم بیام ببینمت؟"

 زن:"چیزی شده؟"

مرد:"می خوام یکم باهات حرف بزنم. می دونم مثل همیشه فقط تو می تونی کمکم کنی"

 زن:"اوهوم. کی می رسی؟"

 مرد:"تا پنج دقیقه دیگه.زوده؟"

 زن:"سر خیابونه دومی؟"

مرد:"اوهوم"

 زن:"منتظرتم"

زن به آرامی گوشی را گذاشت. بالای صفحه ای از کتاب را که می خواند تا کرد و آنرا بست. از روی کاناپه قهوه ای رنگ مورد علاقه اش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. ذهنش درگیر خیلی چیزها بود. قهوه جوش را روشن کرد. پنجره را باز کرد و به منظره کوه های سبز محو در مه خیره شد. سعی کرد بلندی موهای کوتاه و سیاهش را با انگشتانش اندازه بگیرد. چرخی زد و در آینه پشت سرش با خود روبرو شد. خیره به چشمهایش غرق در افکار خود شد. صدای تق تق در چوبی آپارتمان او را به اکنون باز گرداند. در را باز کرد.

مرد:"سلام.من..."

زن:"بیا تو"

مرد آرام پشت سر زن وارد خانه شد. زن وارد آشپزخانه شد و با صدایی نه چندان بلند گفت:"بشین الان قهوه با شیر برات می یارم" مرد با قدم های آرام خود را به کاناپه مورد علاقه زن رساند.

زن:" چی شده؟"

مرد:"من بهش خیانت کردم. نمی خواستم ولی... با یک زن روسپی. می دونی چی می گم شاید حتی خیانت نباشه!" صدایش با هر کلمه آرام و آرام تر می شد؛ مثل متهمی در یک دادگاه رسمی.

زن:" بیا! آروم باش. سیگار می خوای؟" بدون اینکه منتظر جواب بماند, پاکت سیگار را از میز کنار تلفن برداشت و دو نخ سیگار را هم زمان میان لبهای برجسته اش روشن کرد. نگاه مرد هر حرکت آرام و با حوصله ی زن را به دقت زیر نظر داشت. زن یکی از سیگارها را به دستان لرزان مرد داد و با لبخندی بی جان گفت:"بکش! این لامصب با هر پک هزار راه چاره به ذهن آدم می رسونه." و آرام با صوتی نامفهوم ادامه داد:"هزاران چاره بی فایده!" مرد گفت:"دلم براش تنگ شده بود. می خواستم اون به جای زنیکه روسپی باشه. ولی نبود. تمام اون یک ساعت همش اسم اونو آوردم؛ همش توی ذهنم با اون بودم." زن پک سنگینی به سیگارش زد. با افکارش کلنجار می رفت. با خود گفت "دلتنگی! هه! روسپی بیچاره!"

مرد:"باید اعتراف می کردم دارم خفه می شم."

زن:"این خیانت نیست. خیانت روح و احساس مهمه!" در دلش می خندید ولی در ظاهرش کاملا معتقد به کلماتش به نظر می رسید. مرد آرام تر به نظر می رسید. پلک نمی زد, مبادا نگاهی, لبخندی و یا لحظه ای را از با او بودن از دست بدهد. زن آرام در انتهای کاناپه نشست. دستهایش را باز کرد و با لبخندی پر معنا گفت:"بیا این خیانت نیست. راحت باش." مرد به آغوش او خزید. دیگر آنجا برایش آخر دنیا بود؛ آرامش مطلق. خوابش برد. آنجا مقصد بود. یک ساعتی گذشت. مرد بیدار شد. آرامش تمام شده بود؛ لمیده روی کاناپه ای که روزی با عشق برای زن خریده بود؛ به این امید که زن همیشه روی آن دراز بکشد و شاید یکبار اتفاقی روی آن به او فکر کند. زن از اتاق خوابش بیرون آمد.

زن:"بیدار شدی؟! بهتری؟ من باید برم سر کار. باید شیفتو بگیرم. تو می خوای بمون"

مرد:"می دونم. نه. می رم خونه. این لباس ... " زن نگاهی از سر بی اهمیتی با او انداخت و گفت: "من توی بار کار می کنم, نه کلیسا"

مرد:"هزار بار بهت گفتم بیا بیرون, من هزارتا دوست و آشنا دارم می تونم کار خوبی برات پیدا کنم. مجبور نیستی واسه این و اون مشروب ببری بیاری! تازه کلی آدم بیشرف هم حتما مزاحمت میشن..." زن حرفشو قطع کرد و گفت:"دیرم شده" در دلش آشوب بود. با خودش فکر کرد هزاران نفر اعتراف خواهند کرد و او را زنیکه خواهند خواند.


 
امشب
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

همین امشب که باد می وزد و تو نیستی ,

همین امشب که باران می بارد و من تنهایم ,

همین اکنون که ترن لحظه هایم ایستگاهی ندارد,

لک لک های آسمانم هوای کوچ کرده اند.

 


 
 
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

بریدم تار تار گیسوانی که روزی در دست تو بود.

سپردم به باد و خاطراتت را.

من پوچی معنای تو در زندگی خود,

من لحظه لحظه انکار توام.

این زندگی است.


 
سیاه
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

چشم باز کن.

معنی نمی دهد؟

سوال ها و بی جوابی ها

عبور از جاده های بی مقصد

دو نقطه و دو سوال

کدام غذا؟ یا کدام غذا؟


 
چه کسی می داند!؟
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

دیوارها بلند.

آسمان ابری.

دو لک لک که به آرامی پرواز می کنند و

تویی که به آهنگ خوش ویالون می مانی.

چه رابطه ای است میان من و تو!؟

یا همه یا هیچ...

 

رعد و برق, باران, طوفان.

پرواز عقاب های خیال و

تویی که بادبادکی بسته به نخ در دنیای منی!

رابطه ی ما رابطه ی این دنیا و آن دنیاست!

یا همه یا هیچ!


 
 
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

سه ثانیه تا تو راه بود. جفت شش آمد. یک ثانیه دیر رسیدم به تو.


 
امروز
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

این مرگ تدریجی با هر پک سیگار ریشه می دواند در من.

دیگر توان پاسخ به سوال های هر لحظه در من نیست.

خلسه ی این همه درد من را بس که گوشه ی غروب ساعت هفت زانو بغل کنم, طعم تلخ ودکا را با دود سیگار هم آغوش کنم.

تنها دوست من ! ای من!

من قاتل توام!

و من متنفرم از بشر!

کاش می شد زندگی را فروخت به هیچ !

و دیگر نبود...


 
آرزو
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : آیسودا شاه قلی

چشم باز می کنم. کلاغ های پاییزی شباهنگ را می بینم.راه می روم تا دم در ستاره آبی. کارت پستال های چشم دوخته به دستانم را یک به یک از زیر سر انگشتانم می لغزانم . یکی را هوس بار جدا می کنم. یادداشتی می نویسم، کوتاه. را می افتم در کوچه های کودکی ام. بوی معصومیت می دهند. بوی خاطرات. دم اولین صندوق زرد رنگ و رو رفته می ایستم. آرزویم را برای خدای کودکیم پست می کنم. خدایی که این روزها کم رنگ تر است یا من از او دورتر. چشم باز می کنم. این جا دیگر من، من نیستم.


 
امشب
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : آیسودا شاه قلی

امشب، فقط همین امشب دوباره آغاز کن. بیا،بگو،بخواه. من برای تو، تو برای من. شب به نیمه نرسیده تخم های آشنایی بکار. آواز دریا بخوان. از امشب بگو که آخر دنیا است. از امشب که آغوش گشوده ام برایت. یک امشب هم صدا باش، هم بستر و هم رویا. پیچک دستانت را بر من بپیچ. نگاهت را بر من ببخش. با من یکی شو. تا زنگ ناخوشایند خورشید با من باش. بگذار یک امشب فردایی نداشته باشد.


 
← صفحه بعد