صدای تلفن سکوت خانه را شکست. زن چشمهایش را از لغات کتاب به تلفن لغزاند. زنگ سوم که به گوش رسید گوشی را برداشت.
زن:"بله"
مرد:"منم. می تونم بیام ببینمت؟"
زن:"چیزی شده؟"
مرد:"می خوام یکم باهات حرف بزنم. می دونم مثل همیشه فقط تو می تونی کمکم کنی"
زن:"اوهوم. کی می رسی؟"
مرد:"تا پنج دقیقه دیگه.زوده؟"
زن:"سر خیابونه دومی؟"
مرد:"اوهوم"
زن:"منتظرتم"
زن به آرامی گوشی را گذاشت. بالای صفحه ای از کتاب را که می خواند تا کرد و آنرا بست. از روی کاناپه قهوه ای رنگ مورد علاقه اش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. ذهنش درگیر خیلی چیزها بود. قهوه جوش را روشن کرد. پنجره را باز کرد و به منظره کوه های سبز محو در مه خیره شد. سعی کرد بلندی موهای کوتاه و سیاهش را با انگشتانش اندازه بگیرد. چرخی زد و در آینه پشت سرش با خود روبرو شد. خیره به چشمهایش غرق در افکار خود شد. صدای تق تق در چوبی آپارتمان او را به اکنون باز گرداند. در را باز کرد.
مرد:"سلام.من..."
زن:"بیا تو"
مرد آرام پشت سر زن وارد خانه شد. زن وارد آشپزخانه شد و با صدایی نه چندان بلند گفت:"بشین الان قهوه با شیر برات می یارم" مرد با قدم های آرام خود را به کاناپه مورد علاقه زن رساند.
زن:" چی شده؟"
مرد:"من بهش خیانت کردم. نمی خواستم ولی... با یک زن روسپی. می دونی چی می گم شاید حتی خیانت نباشه!" صدایش با هر کلمه آرام و آرام تر می شد؛ مثل متهمی در یک دادگاه رسمی.
زن:" بیا! آروم باش. سیگار می خوای؟" بدون اینکه منتظر جواب بماند, پاکت سیگار را از میز کنار تلفن برداشت و دو نخ سیگار را هم زمان میان لبهای برجسته اش روشن کرد. نگاه مرد هر حرکت آرام و با حوصله ی زن را به دقت زیر نظر داشت. زن یکی از سیگارها را به دستان لرزان مرد داد و با لبخندی بی جان گفت:"بکش! این لامصب با هر پک هزار راه چاره به ذهن آدم می رسونه." و آرام با صوتی نامفهوم ادامه داد:"هزاران چاره بی فایده!" مرد گفت:"دلم براش تنگ شده بود. می خواستم اون به جای زنیکه روسپی باشه. ولی نبود. تمام اون یک ساعت همش اسم اونو آوردم؛ همش توی ذهنم با اون بودم." زن پک سنگینی به سیگارش زد. با افکارش کلنجار می رفت. با خود گفت "دلتنگی! هه! روسپی بیچاره!"
مرد:"باید اعتراف می کردم دارم خفه می شم."
زن:"این خیانت نیست. خیانت روح و احساس مهمه!" در دلش می خندید ولی در ظاهرش کاملا معتقد به کلماتش به نظر می رسید. مرد آرام تر به نظر می رسید. پلک نمی زد, مبادا نگاهی, لبخندی و یا لحظه ای را از با او بودن از دست بدهد. زن آرام در انتهای کاناپه نشست. دستهایش را باز کرد و با لبخندی پر معنا گفت:"بیا این خیانت نیست. راحت باش." مرد به آغوش او خزید. دیگر آنجا برایش آخر دنیا بود؛ آرامش مطلق. خوابش برد. آنجا مقصد بود. یک ساعتی گذشت. مرد بیدار شد. آرامش تمام شده بود؛ لمیده روی کاناپه ای که روزی با عشق برای زن خریده بود؛ به این امید که زن همیشه روی آن دراز بکشد و شاید یکبار اتفاقی روی آن به او فکر کند. زن از اتاق خوابش بیرون آمد.
زن:"بیدار شدی؟! بهتری؟ من باید برم سر کار. باید شیفتو بگیرم. تو می خوای بمون"
مرد:"می دونم. نه. می رم خونه. این لباس ... " زن نگاهی از سر بی اهمیتی با او انداخت و گفت: "من توی بار کار می کنم, نه کلیسا"
مرد:"هزار بار بهت گفتم بیا بیرون, من هزارتا دوست و آشنا دارم می تونم کار خوبی برات پیدا کنم. مجبور نیستی واسه این و اون مشروب ببری بیاری! تازه کلی آدم بیشرف هم حتما مزاحمت میشن..." زن حرفشو قطع کرد و گفت:"دیرم شده" در دلش آشوب بود. با خودش فکر کرد هزاران نفر اعتراف خواهند کرد و او را زنیکه خواهند خواند.